محمد حسين بن محمد هادى عقيلى علوى شيرازى

527

مخزن الأدوية ( ط . ج )

كاغذ مصرى سوخته و عصاره لحية التيس و تخم كاسنى و سه وزن آن تخم خيارزه و چهار وزن آن بزرقطونا است و در قرابادين كبير جوارشات و حب و سفوفات و اقراص و لعوقات طباشير ذكر يافت . طباق به ضم طا و فتح باى موحده و الف و قاف به لغت اندلس طباق و به يونانى قويثرا و به فارسى سپرغم بيابانى نامند . ماهيت آن : نباتى است كه در اندلس قبل از آنكه غافث يافت شود به جاى غافث به شبيه آن استعمال مىنمودند و در جوزا به هم مىرسد و دو نوع مىباشد كبير و صغير . كبير آن به قدر قامتى و برگ آن شبيه به برگ زيتون و از آن اندك بلندتر و باريك‌تر و نازك‌تر و مزغب و با چسبندگى و سهوكت و كراهيت رايحه و تلخى و تندى و شيرينى و اين را طباق منتن و شجر براغيث نيز نامند جهت آنكه از افتراش برگ آن براغيث و هوام مىگريزند و صغير آن به قدر يك شبر و برگ آن نرم و زودشكن و گل آن مايل به زردى و نرم و بىبو و با اندك شيرينى و اين كريه الرايحه نيست مانند آن . طبيعت آن : گرم و خشك در آخر دويّم و در سيّم نيز گفته‌اند و گرمى آن زياده از خشكى آن و قوّت آن تا مدتى مىماند . افعال و خواص آن : گل صغير آن مقوى كبد و جهت اوجاع آن و تفتيح سدد و ازاله تهبج و نفخ حادث از ضعف و ادرار طمث و تفتيت حصات و دفع سموم خصوص سم عقرب شرباً و ضماداً و طبيخ عصاره گل و برگ آن مسهل اخلاط محترقه به رفق و جهت يرقان و مغص و اوجاع رحم و حميات كهنه و جرب و حكه و ادرار طمث و اخراج جنين به قوّت و به دستور جلوس در آن . مقدار شربت آن : تا دو مثقال و چون گل تر و تازه آن را در زيت طبخ دهند و بنوشند جهت نافض و قشعريره حميات دوريه نافع و ضماد برگ صغير آن جهت صداع و جراحات و نهش هوام و با سركه جهت صرع بلغمى و با زيت جهت كزاز و رفع تبها و جرب و حكه و افتراش برگ آن خصوص منتن آن جهت گريزانيدن هوام و پشه و قتل كيك و به دستور تدخين بدان و حمول عصاره آن مسقط جنين در ساعت و صنفى از آن كه قريب به آب مىرويد و ساق آن غليظ ما بين كبير و صغير و در آن رطوبتى كه به دست بچسبد نيست و ثقيل الرايحه‌تر و بدبوتر از هر دو صنف و ضعيف العمل‌تر از هر دو است . طباهيج در قرابادين كبير مذكور شد . فصل الطاء مع الحاء المهمله طحال به كسر طا و فتح حا و الف و لام لغت عربى است و به فارسى سپرز و به هندى تلّى نامند به كسر تاى مثناة فوقانيه و كسر لام مشدده و ياى مثناة تحتانيه . ماهيت آن : معروف است كه عضوى است نرم سخيف كبود رنگ واقع در جانب چپ زير قلب و آن اوعيه سودا متولد در كبد است براى ريختن قدرى از آن بعد دفع فضول از معده بر فم معده و از معده جهت انتباه آن به جوع براى دباغت معده و داخل شدن قدرى از آن در خون براى تغذيه بعض اعضاى صلبه چنانچه به تفصيل در كليات فن طب مذكور است و تكون آن از دم سوداوى است و آنچه مىگويند كه فرس طحال ندارد نيست چنين مانند آنكه مىگويند كه شتر زهره ندارد و آن مثل است براى سرعت و جلادت فرس و عدم جرأت و جسارت شتر . بهترين آن از حيوان فربه جوان اهلى است جهت آنكه ردائت آن كمتر است از حيوان پير برّى و شيخ الرييس گفته بهترين همه طحال خنزير است و طحال طيور بدترين همه . طبيعت آن : بارد و يابس . افعال و خواص آن : بطىالهضم و ردى الكيموس ، مولد خون سوداوى و ذرور خون خشك آن ملصق و قاطع نزف الدم جراحات تازه ، مصلح ردائت آن خالص نمودن از عروق و با روغن بسيار دنبه و پيه پختن و بالاى آن شراب رقيق آشاميدن است . بدان كه طحال از اعضاى مفرده است يعنى در بدن هر حيوانى از يك طحال بيش نيست و ليكن اطباى فرنگ مىگويند كه به ندرت متعدد نيز ديده شده و در بدن بعضى حيوانات تا پنج عدد و شنيده شده كه اطباى فرنگ شكم سگى را شكافتند در جوف آن پنج عدد طحال يافتند و نيز شنيده شده كه طحال سگى را بريده برآوردند و باز آن را ملتئم ساختند و آن سگ تا مدتى زنده بود . طحلب به ضم طا و سكون حا و ضم لام و باى موحده بر وزن قنفذ و به كسر اول و سكون نيز آمده بر وزن زبرج لغت عربى است و به سريانى طحليا و به يونانى اويسون و به رومى برونيا و به فارسى جغرابه و جامخواب بك و به شيرازى جلبك و به اصفهانى جل وزغ و به هندى سوال نامند و در بنگاله معروف به كايى است و كسى كه آن را به هندى كنحال دانسته محض توهم است جهت آنكه كنحال طحلب الصخر است كه حراز الصخر باشد نه طحلب الماء .